۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۶, جمعه

فروریزش‌

از واگن مترو که بیرون آمدم، صدای زجه‌ای از چند واگن عقب تر سرم را بی اراده چرخاند به راست. ایستادم. دو نفر زنی را کشان کشان بیرون می‌آوردند. از در که رد شدند، زن زانوهایش بی‌ هوا خم شد. نیم قدم جلوتر، تعادلش را از دست داد. فرو ریخت. انگاری که راه گلویش تازه باز شده باشد، با صدای بلند و کشیده‌ای، نفسش را تو داد. صدای هق هقش پیچید توی ایستگاه. دستهایش را جلوی صورتش گرفت. می‌لرزیدند. نگاهشان کرد. بعد صورتش را با آنها پوشاند. سرش را روی سنگ‌های کف ایستگاه گذاشت.
دو زنی که کمکش می‌کردند، زیر بغل‌هایش را گرفتند. دوباره بلندش کردند. مسافر‌های دیگر، آنهایی که پشت سر و کنارشان بودند، بعضی سریع خودشان را جلو کشیدند و سمت پله‌ها‌ی خروجی رفتند. عده‌ی دیگر، اما آرام و همقدم با آنها، دنبالشان می‌آمدند. گاهی یکیشان خودش را به چپ یا راست می‌کشید و سعی می‌کرد صورت زن را ببیند. بقیه که روبروی آنها بودند، همینطور که داشتند از قطار سوار یا پیاده می‌شدند، گردن چرخانده بودند و نگاهشان منبع صدا را دنبال می‌کرد.


زن رو کرد سمت خانم بلند قدی که دست راستش دور گردن او بود. لبهایش را دوبار باز و بسته کرد. از دهانش صدای نامفهومی خارج شد؛ بیشتر به ناله می‌ماند. زنِ بلند قد سرش را به تایید تکانی داد. چند گام جلوتر، زن به زمین خیره شده بود. آرام‌تر ناله می‌کرد. حراست مترو، با قدم‌های تند، خودش را رساند به آنها. زن کمی به چپ متمایل شد و تلو تلو خورد. مرد ترسید که زمین بخورد. خودش را کشید سمتش که او را بگیرد. اما وقتی دوباره تعادلش را برقرار کردند، دستهایش را سریع عقب کشید و فاصله اش را حفظ کرد. به زن چیزی گفت. معلوم نبود چه می‌گوید. جوابی که نشنید، شروع کرد به صحبت با خانم‌هایی که داشتند کمک می‌کردند. شاید داشت می‌پرسید که ماجرا از چه قرار بوده. نمی‌شنیدم. اما طبعا باید یک همچین چیزی می‌بود. به هر حال اهمیتی هم نداشت. یک نفر فرو ریخته بود.

۱۳۹۳ فروردین ۱۸, دوشنبه

روزهای مرگ را نمی‌شمرند


«گیل گمش» حماسه‌ای سومری-اکدی است که احتمالا قریب به ۲۰۰۰ سال قبل از میلاد بر روی دوازده لوح سنگی و به خط میخی نوشته شده است.
در لوح دهم، گیل گمش که پس از مرگ دوستش انکیدو بسیار از مرگ هراسناک شده، بعد از سفری سخت به اوت‌ناپیشتیم می رسد، مردی که به زندگی جاودان دست یافته. از او می‌خواهد که زندگی جاودان را به او بشناساند. اوت‌ناپیشتیم چنین پاسخ می‌دهد:
«شکوه و خشم را کنار بگذار! خدایان و مردم، هر یک را نصیبی است... زندگی جاوید بهره‌ی آدمی نیست. مرگ وحشت آور است، غایت هر زندگی. آیا خانه را برای ابد می‌سازیم؟ پیمان را برای همیشه مهر می‌کنیم؟ ... از آغاز روزها دوامی در میان نبوده. مگر خفته و مرده همتای هم نیستند؟ بر روی هر دو آثار مرگ رسم نشده؟ چون آفتاب نوزادی را درود می‌فرستد، همان وقت اَنوناکی، ارواح بزرگ و زورمند، جمع می‌شوند و مامتوم، الهه‌ی سرنوشت آفرین، نصیب آدمی را با همین معین می‌کنند. مرگ یا زندگی را آنها بخش می‌کنند. روزهای زندگی را معین می‌کنند، اما روزهای مرگ را نمی‌شمرند.»

۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه

بیشتر نه

دیشب یک بچه ی بی سر زاییدم
خوبی اش این بود که گریه نمی کرد
تنها تنش
بی اینکه متوجه بشوی
کمی می لرزید
شاید سرد بود 
یا شاید،
شب تنش را به تاریکی لیس می زد

من گریه نمی کردم
سر می خوردم روی تاریکی
ساعت کش می آمد
کاش فعل ها بدون زمان صرف می شد
آن وقت می شد در آغوشش بودن
و دست هایش را...
دست هایش را...

اینجا هیچ چیز عوض نشده است
ساعت همان ساعت است 
صدا همان صدا
تیک 
تاک
مدام، متوالی، یکسان
آیا جواب دعا های من همین است؟
من از تو نشانه ای خواسته بودم
من اشتباه کردم
آه...
بیشتر نه، بیشتر نه
کوه ها متلاشی می شوند
من؟

تقصیر من نیست
همیشه زیاد می پرسیدم
مادرم بچه های بی سرش را خاک می کرد
کاش همه شان را خاک می کرد
چشمهایش را یادم است
آن روز
دیگر دیر شده بود
دیگر متلاشی شده بودند
شاید او هم نشانه ای خواسته بود
سکوت کرد

من دود می کنمش
زیر پوستم می رود
بعد تو رو می کنی به من
لبخند می زنی.
بیشتر نه
بیشتر نه

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

بلاتکلیفیِ فلج کننده



دراز کشیده روی تخت. پنکه وز وز می کند. آرام پلک می‌زند. خوابش می آید؟ بعید است. ساعتهاست همانطور دراز کشیده.
-اُبلومف؟
-نه.

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

نفرین شدگان

-ما نفرین شدیم...

زن گازی به رانِِ مرغِ سوخاری می زند. تک لامپِ مهتابیِ آشپزخانه، ریپ می‌زند. مرد، نشسته روی صندلی، خودش را تاب می‌دهد. عقب، جلو، عقب، جلو، عقب، جلو...

زن رانِ مرغ را پایین می آورد. نگاهش گیر می‌کند به تک لامپِ مهتابی که ریپ می زند. دهانش نیمه باز مانده.

مرد زیر لب نجوا می کند: «ما نفرین شدیم زن... ما لعنت شدیم...»

-باید یه مهتابی جدید بخریم.

مرد چاقویِ کنار دستش را بر می‌دارد. بالا می برد. به دست چپش، که روی میز است، نگاه می کند. فریاد می کشد:‌ «ما نفریم شدیم زن!»

خون، روی پارچه ی رومیزی پخش می شود.

-عزیزم رومیزی رو تازه شسته بودم. چقدر تو بی شعوری!