۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

چیزهایی که دوست دارم


سه ی بعد از نیمه شب. کاغذ سیگار را می گذارم روی میز. اندازه ی نصف سیگار تنباکو بر می دارم؛ بعد یک فیلتر. کاغذ را تا می کنم. بین انگشت شصت و اشاره ی هر دو دستم بازی بازی اش می دهم تا تنباکو ها فشرده و مرتب شوند. با دقت، جوری که فیلتر شل نباشد سر جایش، کاغذ را یک دور می پیچم. لبه ی چسب دار را روی زبانم می کشم و سیگار را یک نیم دور دیگر بین انگشتهایم می چرخانم. اضافه ی کاغذ را از سر سیگار جدا می کنم. لوله اش می کنم، با همان، تنباکوی سر سیگار را هل می دهم عقب. تنباکو که فشرده می شود و عقب می نشیند، باز کمی از کاغذ اضافه می آید. سر سیگار را بین دو انگشت می پیچم تا بسته شود و تنباکو نریزد.

پنجره را باز می کنم. سیگار را می گذارم لب دهانم. روشنش می کنم. سه پک پشت سر هم، بدون اینکه تو بدهم. سر پیچ خورده ی کاغذ می سوزد، سر سیگار سرخ می شود، گر می گیرد. نگاه می کنم به تک پنجره ی بازِ ساختمان رو برویی. هوا از داخل می خواهد فرار کند  و پرده ی سرخ رنگ را هل می دهد سمت بیرون. رنگش زیاد معلوم نیست البته، ظهر دیده بودم اش. یک پک می دهم تو. یک جرئه چای می نوشم. باز به پرده ی سرخ نگاه می کنم که محدب شده و زور باد نمی رسد که پایینش را از داخل آپارتمان بیرون بیندازد. دوباره یک پک و یک جرعه. نصفه سیگارم که به نیمه می رسد، چایم تمام شده. سیگار را روی لب پنجره خاموشش می کنم.

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

آشفته دل

شبی میانه ی مهمانی، مست و صد البته کمی هم های، صحبت سکس شده و بریس از نیاز جنسی شدیدش گفته. توی این جمع کمییْ هم حضور داشته، دختری که دوست خیلی صمیمی بریس است و همیشه با هم میایند و می روند و کنار دست هم می نشینند. بریس، گویا تقریبا مستقیم، کشش جنسی اش را به کمییْ ابراز می کند و تلاشی هم می کند که با جواب منفی مواجه می شود.
اینها چیزهایی بود که ادی تعریف می کرد، ابرو در هم کردم و گفتم اما من فکر نکنم قضیه فقط نیاز جنسی باشد... گفت که نه، ماجرا همین است و اصلا بریس آدم گرم مزاجی است و عنان به کف ندارد. شانه بالا انداختم. ظهرش هم توی جمع، باز یکی دو تا گوشه کنایه ی خیلی سر بسته از بچه ها شنیدم، حتی از خود کمیی. بعدِ امتحان، زد و شب راهی خانه ی پییِر شدیم. کمیی هم آمد، زودتر از بریس. آنجا هم باز پییر تکه ای انداخت که "بریس هم که می آید"، کمیی هم شانه و ابرو بالا انداخت و چیزی نگفت.
بریس که آمد، من دل آشوبگی را توی چشمهایش می دیدم. می دیدمش که وقتی دو تا از پسرهای هم کلاسی دوران دبیرستان کمیی آمدند و با هم حسابی گرم گرفتند، بریس کنار کمیی نشسته بود؛ تنها نشسته بود. با این حال تلاش می کرد خیلی کول رفتار کند، کاملا بی تفاوت و پر شر و شور؛ نه اینکه ظاهر سازی کند برای دیگران، خودش باید باورش می شد. با این همه، بعد از اینکه  جمله اش تمام می شد، تا حرف جدیدی پیدا کند، پیشانی خط افتاده اش نشان می داد سخت تلاش می کند برای عادی به نظر رسیدن و پیدا کردن چیزی برای گفتن. دیر وقت، پییر حالش کمی بد شد و رفت توی اتاق دراز کشید. کمیی و بریس رفتند ببینند حالش چطور است و بعد خودشان هم دراز کشیدند همانجا، پیر میانشان. کمی بعدتر بریس از اتاق بیرون آمد و در که باز شد، دیدم کمیی سرش را گذاشته روی سینه ی پییر و خوابیده.
نشستم کنار بریس. لیوانش را با دو دست گرفته بود و خیره شده بود به ویسکیی که تهش تاب می خورد. بی مقدمه رو کرد به من و دست گذاشت روی شانه ام، پرسید که امتحان را چطور دادم. گفتم: "بد نبود، برای تو چطور؟" با لحن کشدار برایم توضیح داد چه نوشته و بعد پرسید که من چه نوشته ام. من هم پلان اصلی را برایش خیلی خلاصه گفتم. می دانستم واقعا علاقه ای به موضوع ندارد. چند تا سوال از جزئیات پرسید. بعد ساکت شد. لیوان را بین کف دو دستش بازی می داد. شانه اش را آرام فشار دادم، نگاهم کرد. سری تکان دادم و لبخند زدم. لبخند زد و باقی ویسکی اش را سر کشید.

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

قدم خواهم زد؟

مرگ، خود خواسته اش خودکشی، برای خیلی های یک گزینه است، راه حل. گزینه ای که موقع بررسی مساله چشمهایشان را از رویش سر می دهند، ندیده اش می گیرند. یک سری هم البته هستند که تیکش می زنند، به هزار و یک دلیل.
من مساله را که جلویم می گذارم همینطور بازی بازی خط خطی ای می کشم روی کاغذ. نه اینکه بخواهم بگویم مسلط هستم یا برایم مهم نیست و دل مشغله های دیگری دارم و سطحم از این چیزهای سخیف بالاتر است، نه خیلی ساده فقط نه حوصله دارم و نه دیگر انگیزه ای برای حل مسائلی که هیچ وقت ندانستم از اول ماجرا چرا باید اصلا حلشان کنم. این وسط نگاهی هم به گزینه ها می کنم و از سر اجبار و بی حوصلگی همیشگی یکی را تیک می زنم. در گزینه های من هیچ وقت مرگ و خودکشی جایی نداشته، هیچ وقت راه حل نبوده. چند متر جلوترم سایه ی بلند قدِ کاملا آرامی ایستاده. خیره شده است به من. گردنش را هم کمی به راست خم کرده. منتظر است بلاخره حوصله ام کامل سر برود و بلند شوم از روی صندلی، با هم قدم بزنیم، تا همیشه.

سوال های از سر بیکاری

نور لامپ نئون بود و صدای کت استوینس (دیجیتال هم نه، دیسک) و بورگونْیِ نسبتا ارزان و کرخت کننده. گفتیم برای گذران زمان رفاقتی از هم سوال بپرسیم به نوبت با این قاعده که یا جواب می دهی یا جریمه اش را، یک نخ سیگار.
دو سه سوال بیشتر نگشته بود بینمان که پرسید بهترین لحظه ی زندگی ام کی بوده؟ لیوان را چرخی دادم . ترشی و تلخی و گرمی شراب را مزه مزه کردم. زیاد لازم نبود رده بندی کنم بین لحظه ها، بی اراده جلوی چشمهایم آمد، حالا شاید به واسطه ی گذشت زمان جزئیاتی از دست رفته بود ولی کیفیت لحظه را یادم نرفته بود. خواستم سر کلمه بهترین بحث درست کنم که بزنم زیرش، نکردم. سرم را انداختم پایین. چند دقیقه بعد لیوانم خالی شده بود و از پاکت سیگارم یک نخ کم.

۱۳۹۳ آذر ۱۳, پنجشنبه

گریه خواهم کرد

یک روزی وقتی که دیگر نباشد، وقتی با همه ی مهمان های مراسم ختمش دست دادم و تشکر کردم از آمدنشان، وقتی همه رفتند و با قهوه و سیگارم خلوت کردم، زیر لب لالایی سادیکی را که برایم می خواند تکرار خواهم کرد و برای آغوش دوست نداشتنی اش -که بسته بود همیشه- و برای داستانهایش، برای خارپشت و عروسک و ما بقی (که ریز ریزشان کرد و من هیچ وقت نخواندم شان و نفهمیدم برای چه چیزی خودش را حبس میکرد توی اتاق و تنهایم میگذاشت)، دلم تنگ خواهد شد. با خودم کمی کلنجار خواهم رفت سعی خواهم کرد که بلند بشوم اما نخواهم توانست و بعد همانطور که نشسته ام، گریه خواهم کرد.

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه

فروتر

این طور به نظرم می‌آید که چیزی شبیه به همین باید باشد. توی تاریکی و سرما، ته اقیانوسی شاید، معلق و بی حرکت.
علایق، طناب‌هایی پوسیده‌اند که هر کدام تو را به سمتی گنگ توی تاریکی می‌کشند، عقاید زنجیر‌هایی که مدعی‌اند به روشنایی‌های ناکجایی می‌رسند، و چقدر هم پر مدعایند. و اما دردها، آنها وزنه‌هایی اند که تو را به پایین تر فرو می‌برند. این میان، «دیگران»، تنها موجودات مفلوکِ معلق و گمشده‌ی دیگری هستند که به تصادف توی این سیاهی بی پایان با آنها مواجه می‌شوی؛ گاهی دستهایشان را می‌گیری یا شاید در‌ آغوششان می‌کشی و لحظاتی، فقط چند لحظه‌ی کوتاه، تاریکی و سرما را فراموش ‌می‌کنی.پایین تر یا بالاتر، این‌سوتر یا آن‌سوتر؛ قضاوت درباره‌ی تفاوت داشتن یا نداشتن اینها به شخصیت آدمی بسته است و اگر رک‌تر بخواهم بگویم، به میزان بلاهت و سادگی‌شان.
ماجرای سکوت آنهایی که ساکت‌تر اند در برابر دردها و بیچارگی‌ها، ماجرای «آب که از سر گذشت» است، ماجرای مرده‌ای که لگدش هم بزنی، صدایش در نمی‌آید.

پ.ن: اینها را خیلی پیش تر گفته بودم جایی، میان یک مکالمه‌ی بلند، سه سال پیش. چند روز قبل، همین که دستم را که گذاشتم روی کیبورد، چیز دیگری نتوانستم بنویسم.