سه ی بعد از نیمه شب. کاغذ سیگار را می گذارم روی میز. اندازه ی نصف سیگار تنباکو بر می دارم؛ بعد یک فیلتر. کاغذ را تا می کنم. بین انگشت شصت و اشاره ی هر دو دستم بازی بازی اش می دهم تا تنباکو ها فشرده و مرتب شوند. با دقت، جوری که فیلتر شل نباشد سر جایش، کاغذ را یک دور می پیچم. لبه ی چسب دار را روی زبانم می کشم و سیگار را یک نیم دور دیگر بین انگشتهایم می چرخانم. اضافه ی کاغذ را از سر سیگار جدا می کنم. لوله اش می کنم، با همان، تنباکوی سر سیگار را هل می دهم عقب. تنباکو که فشرده می شود و عقب می نشیند، باز کمی از کاغذ اضافه می آید. سر سیگار را بین دو انگشت می پیچم تا بسته شود و تنباکو نریزد.
پنجره را باز می کنم. سیگار را می گذارم لب دهانم. روشنش می کنم. سه پک پشت سر هم، بدون اینکه تو بدهم. سر پیچ خورده ی کاغذ می سوزد، سر سیگار سرخ می شود، گر می گیرد. نگاه می کنم به تک پنجره ی بازِ ساختمان رو برویی. هوا از داخل می خواهد فرار کند و پرده ی سرخ رنگ را هل می دهد سمت بیرون. رنگش زیاد معلوم نیست البته، ظهر دیده بودم اش. یک پک می دهم تو. یک جرئه چای می نوشم. باز به پرده ی سرخ نگاه می کنم که محدب شده و زور باد نمی رسد که پایینش را از داخل آپارتمان بیرون بیندازد. دوباره یک پک و یک جرعه. نصفه سیگارم که به نیمه می رسد، چایم تمام شده. سیگار را روی لب پنجره خاموشش می کنم.
